عارف گفت زهرا اقاجون اینا تحقیق کردن خوب در اومده همه خوب گفتن خوب خوشحال بودم که خانوادم همه خوب گفتن.قرار بعد ماه رمضون بیایم خونتون منم ناراحت
شدم گفتم خوب چندروز دیگه تا ماه رمضون هست نکه خود آقای کلک خبر داشت که چهارشنبه خانوادش میان وهی اذیت میکرد گفت زهرا اگر من بگم چهارشنبه بیان خوبه گفتم نمیدونم شنبه بود هیچیم معلوم نبود گذشت فردا عارف با اجی رفتند خرید خواهری یکم خرید داشت.گفت زهرا خبرا خوشی تو راهه امروز فردا اجی میزنگه بهت .فردا خواهری زنید گفت زهرا چهارشنبه میایم خونیون اجازه میدن خانوادت یکم حرف زد من نمیدونشتم واقعا خانوادم چی میگن امروز دوشنبه ظهر گفته بود مامانم بیرون بود وتلفن خونه قطع بود هیچی من با اجیم زنگ زدم اینجوری به مامان بگو تو گفت باشه با جریانات بلاخره عصر اجیم زنگید مامان گفت یکی از 24ساعتای سخت زندگیم همین بود هیچی گذشت مامان بابا تو فکر غریبه ما اینارا نمیشناسیم چطور اجازه بدیم گذشت فردا عصر بابا اومد خونه بابا مامان داداش رفتن بیرون ویه تحقیق کلی کردن چطور ادمای هستن اومدن انگار خوشحال بودن تقریبا همه گفته بودن ادمای خوبیند رفته بود مغازه عارف اونجا مامان عارفم دیده بود شب گفت به خواهرش اطلاع بده واجازه بده بیا ساعت 9:35شب بود ومنم کلی کار تا فردا صبح بلاخره خانواده شوهرم قرار بود بیان خونمون هیچی کلی از حیاط به اون بزرگی جارو زده بودم وتمیز کرده بودم یکمش شبی جارو کردم تموم شد .شستن ایوان و...... تا اخرشب عارف از سالن برگشت اومدیم پیام بدیم اقاجون کارش داشت داشتن حرف میزدن خوب منم هیچی منتظر شد ساعت1 من عارف پیام هی استرس خوابمم نمیبرد شده 2:30 نصف شب عارف زهرا بخواب صبح مهمون داری شب بخیر گفتیم شد 4من به زور خوابیدم 6بیدار شدم ویکم کارای مونده ودوش گرفتن تا 8جمع جور کردم واجی وسایل پذیرایی اماد کرد کار داشت رفت ساعت 11:20بودنزدیک ظهر مامان جون.مامان .اجی و اقاجون با تعارف مامان اومدن تو هیچی هیچکش نبود کمکم کنه همه پذیرایی به گردن خودم ازهمه بدتر چادرمو تو یه اتاق دیگه بود مامان رفت اوردش ما پذیرایی کردیم یکن حرف زدن من خواهری رفتیم تو یه اتاق دیگه باهم حرف زدیم وچه حرف زدنی خوب اون روز همه خوشحال رفتن از خونمون به قول عارف نن جون گفت کی حاج اقا خونس مامان گفت جمعه هیچی خواهری فردا عصرش پیام داد جمعه عصر میایم خونتون چون بابا خونه بود گفتیم باش حالا عارفم به جمعشون پیوشت خانواده منم همه جز اجی که ازدواج کرده نبود یکم نشستن عارف با یه جعبه شرینی ااومد و این جعبه چه بوی عطری میداد که تا یه مدت آشپزخونمون بوی عطر عارف میداد وقتی نشستن کل اتاقای خونمون بوی عطر عارف پیچید.رفتیم با سلام بین اجی ومامان نشستیم یکم اقاجون حرف زد بعد اجازه خواشتن با عارف حرف بزنیم انگار دفعه اول بود همو میدیدم 45دقیه حرف زدنمون طول کشید تا اقاجون صدامون کرد حرف که نمیزدیم دیونه بازی بود همش عارف یه کت خوشگل پوشیده بود اقا شده بود واقعا دیگه بلندش دیدیم رفتیم ماه رمضون بود پذیرایم بد شد نشد پذیرایی کنیم خوب از زندگی اینا اقاجون حرف زدن ویکم بعدتر تا دم در بدرقه کردیم رفتن .
نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد ۱۳۹۷ساعت 15:52 توسط زهرا عشق عارف|
برچسب:
نویسنده: آرشان زارعیپور