کارورزیم بودم ترم اخرمه دیگه خدا بخواد مجبور بودم سرم توکارم باشه نمیشد پی ام بدم ساعت یک عارف گفت اره حرفمون تموم شد ازش پرسیدم چیشد عزیز برگشته میگه هیچ
یه خبر بد دارم زهرا
وعلامت ناراحت داد منم داشتم دق میکردم تو وات این داد رفت
حالا هرچی پیام میدم زنگ میزنم جواب نمیداد وای خدا میدونه داشتم دق میکردم نمیدونشتم چیکار کنم مدام بهش پی ام میدادم
باخودم میگفتم نه شاید داره اذیت میکنه اما بدجور بود حالم
یهو اومد گفت مامان جون عزیزم قبول کرده
کلی ذوق کرده بودم خودش میدونه آرزومه . پسر خوبی عارفم الانم قرار اسم بشه فاطمه مامانم اینا خواست منم قبول کردم
وای اصلا دروزه خوشحالم وصف ناشدنی الانم دلم خعلی تنگ براش
مراسم خواشتگاریم مشخص نیست اما انشاللله به زودی زود
قربون عـــــــــــ عارف ــــــــــــــــــشقم
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۶ساعت 20:46 توسط زهرا عشق عارف|
برچسب:
نویسنده: آرشان زارعیپور